تبليغاتX
رهای رها ز چون و چرا
راحت بگم پوستم کنده شده و نمیدونم چی بگم؟ خسته شدم حسابی...

نفسم بند اومده... درست وسط گرداب و باد و طوفانم...

انگشتام دارن کرخت میشن...

تنهام و حس تنهایی...

حس گندیه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 12:56  توسط امیر  | 

زمان داره لیز میخوره... دیگه حساب روزا و ماهها از دستم دررفته...

به زودی ۴-۵ سال دیگه هم میگذره.....

و این داستان ادامه دارد...

تا خط پایان....

مهم اینه که راضی باشی/مهم اینه که از خودت امروزت دیروزت کارت زندگیت..راضی باشی.

غصه فردا رو نخور

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1390ساعت 18:8  توسط امیر  | 

میدونستم راه سختی در پیش دارم..آماده بودم.. اما فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه! کشیکای یک روز در میون.. هر روز ۵ صبح بیدار شدن..هر شب کشیک ۱-۲ ساعت خوابیدن..  هر روز غیر کشیک تا ۴ عصر تو بیمارستان موندن! هر روز فشار..فشار بالادست و زیردست و مریض و همراه و دوری و .......

اما دیگه عادت کردم... اگر چه راه سختیه اما دوستش دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1390ساعت 18:56  توسط امیر  | 

 

فکر نکنم من دیگه بشم اون من سابق!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 20:1  توسط امیر  | 

دلم واسه همتون تنگ شده

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 23:48  توسط امیر  | 

حس شگفتی درونم می جوشد...

شاید دارم دچار دگردیسی شگرف میشوم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 13:3  توسط امیر  | 

این بار که رفتم تو مینی بوس حس کردم دوس دارم از نزدیک دیدنِ آدما رو.. سعی کردم بهتر نگاهشون کنم. بیشتر بشناسمشون. یه جورایی حس جامعه شناسی بهم دست داد..گفتم حالا که اینجام چش و گوشمو باز کنم .خوب همیشه اینا رو میدیدم ! گفتم برا اینکه یادم نره باید یادداشت وردارم..و فهمیدم خیلی تاثیر داره در کل.....الان که نیگاش میکنم همه چی برام زنده میشه:

 این مطلب ۶ روز قبل ثبت موقت شد.. ناقص موند ! شاید بتونم ادامه اش را بعدا بنویسم

و اما ادامه ۲/۵/۱۳۹۰

خوبه که هنوز یادداشت هامو دارم ... ولی دیگه حس نوشتنشو ندارمحالا یه چند کلمه مینویسم از چیزایی که دیدم.. بیشتر حالت گزارشه! اولین چیزی که تو اون گرمای کلافه کننده نظرمو جلب کرد چشمها بود، چشمها! یکی پرامید، یکی نگران ،یکی خسته ، یکی لبریز از خواب، کاملا میشد راز چشمها رو خوند...خیلی عجیب بوداون ته صدای فریاد یه زنه میومد که با بغض میگفت من دیگه توی اون خونه برنمیگردم..رفتم برای همیشه! راننده داشت با دماغش ورمیرفت با ابروان در هم کشیده خیره شده بود به پیچهای متوالی جاده آفتاب خورده... جوانک کچل با کلاه لبه دار احتمالا سرباز بود بی خیال دنیا داشت آدامس میجوید... آسفالت نامرغوب جاده ناهموار ماشین و مسافران را مدام بالا و چپ وراست میپراند مثل رقص بندری! شیشه ها میلرزند با صدایی گوشخراش...یکی تسبیح به دست با دست دیگر تخمه میل میکرد..یکی اسباب کارش توی گونی سفید ، صندلی جلو حاجی بود با عرق چین سفید که گیوه اش را از پا کنده و رایحه ای به راه انداخته که با بوی دود اگزوز و هوای داغ و خشک و بوی لاشه که از بیرون میامد میکس شده بود و توام با صدای موتور داغان مینی بوس آدم را یاد جهنم میانداخت آن جلو نوشته شده لطفاْ ۳۰گار نکشید نوشته های جلوی ماشین همیشه جالب هستند: "رعایت نظافت معرف شخصیت شماست" جمله ای که از ۵ کلمه ۴ تاش عربیه! راستی به زبان پارسی کلمه و جمله را چی بگیم؟.......... راننده داره بدجوری خمیازه میکشه کمربند ایمنی روی شانه اش میرقصد! آخه دکوریه ۲ تا دختر صندلی عفبی بشدت غیبت میکنند و در میان غیبتهاشان تهمت را مذمت! مسافری در میانه راه پیاده شد با لبخند تا ادامه راه را پیاده برود تا روستا که حتماْ عزیزانش آنجا چشم انتظارند که اینچنین به استقبال آفتاب داغ میرود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 1:52  توسط امیر  | 

سایت پادکست " دفتر مشق صدای من" فیلتر شد!!!

میگی نه نیگا کن==> http://rahayeraha.cast.ir/

آخه من نمیدونم چند تا شعر بدون موزیک رو اونم با صدای زمخت من خوندن! دیگه فیلتر میخوات چیکااااررررر!!؟؟؟ عجباااااااا.............تازه آمارش رسیده بود ۱۴۳۶ که زدن پودرش کردن! تو همین یک هفته که نبودم! نمیدونم بخندم یا گریه کنم؟!  لابد بایس میرفتم ارشاد مجوز میگرفتم برا پخش چن تا آواز بی موزیک! هه هه هه هه

میدونی اسم آخرین آوازی که خوندم چی بود: آهنگ قدیمی و معروف " مرا ب ب و س" لابد محتوای غیراخلاقی داشته دیگه! چه معنی داره بوس و این حرفا!؟ واه!......البته امیدوارم اشتباه شده باشه و سریعاً درست بشه وگرنه.........

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 تیر1390ساعت 3:10  توسط امیر  | 

اون روز دوشنبه بود و قرار بود شب جوابا بیاد. منم تصمیم داشتم تا شب طرف سایت سنجش پزشکی نرم اما یکی از همکلاسای قدیمی 2-3 بار تک انداخت رو گوشیم و گفتم خودشه جوابا اومد.با هیجان مخلوط در ترس و نگرانی رفتم تو سایت..بله درسته..حالا دل شیر میخواست چک کردن وضعیت قبولی! کلمه عبورمو وارد کردم...یاد پارسال افتادم که در دلخوشی یک ذره امید کنار خانومم سایتو چک کردم و ته قعر پایین صفحه وب نوشته بود:شما پذیرفته نشده اید!!! اونم با نمره داداش ناتنی 400! و دهنم خشک شد آخه خوب از داخلی کمترو نزده بودم که کاش زده بودم ... خلاصه چشمامو بستم.امسال تنها بودم. صدای قلبمو میشنیدم.میدونستم یه چیزی قبول میشم ولی باز دلهره داشتم.به بدترین حالت فکر کردم و سعی کردم نفس بکشم. اومدم پایین وب پیج......حاشیه جدول مشخصات قبولیم معلوم بود کمی خیالم راحت شد باز چشامو بستم ...لحظات اون موقع رو هرگز فراموش نمیکنم ...رفتم پایین تر و یهو دیدم.......وایییییی خدایا..........باورم نمیشد..جراحی عمومی..بدنم کرخت شد دقیقا همون احساس 17 سال قبل که خبر دادن پزشکی قبول شدی(این 17 رو که گفتم حس کردم پا به سن گذاشتم دیگه هاهاهاهاها) چقدر بد بود اما که تنها بودم و نتونستم ابراز هیجان و شادی کنم نمیدونستم چطوری حس خوشحالی گنگم رو تخلیه کنم ..با اختیار پریدم هوا و گفتم هییییییییی و یه بار دیگه پریدم......اما تاثیری نداشت دوس داشتم یکی اینجا بود اما چاره ای نبود(بشدت افسوس میخورم چیزی که الان به ذهنم رسید چرا اون وقت نرسید حیف شد! چقدر حیف!) خلاصه شروع کردم به تل و اس و خبردادن و تبریک شنیدن و جواب دادن.....

دیگه اینجا کاری ندارم!یعنی تو این شهر! میرم تو خیابوناش و با در و دیوارش و آدماش خدافظی میکنم...همین امروز فرداس که از اینجا برم. حالا فردا نه پس فردا ،هفته بعد، ماه دیگه ....اما تموم شد.دفتر زندگیم دوباره ورق خورد..گرچه من مرد روزای سختم و کشیک جراحی اونم سال اول رو اگه کسی باخبر باشه واسم فاتحه میخونه.ولی این نیز بگذرد.این سالها چققدرررر سخت گذشت. چیزایی که هرگز ندیده بودم و شاید هرگز نبینم امیدوارم...انگار هر چی آدما بزرگتر میشن سالها سخت تر و سخت تر میشن.این خیال نیست حقیقته!سزایی که بعداز خوردن اون سیب و پرتاب آدم به این دنیای هزاررنگ باید متحمل بشیم! شیرینی های زودگذر دنیا و سختی های خیالی مثل یه کابوس واقعی تمام نشدنی در حال تکرار هستن...حوادث تلخ و شیرین این دنیا مثل سایه هستن.خوشی ها و ناخوشی هاش دروغن..اما کابوس حقیقت داره..نمیتونم این حس متناقض رو چطور بیان کنم..تو این کابوس فرق خیال و واقعیت قابل تشخیص نیست! میشه ساده نگاه کرد و از خوشی ها لذت برد و از ناخوشی ها ناله کرد و میشه تصور کرد دنیا همینه و همین.کاری که هر روز میکنیم. اما بقول معروف آدم گاهی از خواب میپره چرتش پاره میشه و سایه حقیقت رو ذره ای میبینه! ما داریم تو این مزرعه دنیا نقش بازی میکنیم ما حقیقتیم، بازی ما و اختیار ما حقیقته. اما صحنه بازی ما یه استعاره و خیاله با نورپردازی ماهرانه و افسون کننده! همه چیز به نظر منطقیه..جدول تناوبی عناصر متشکله دنیا و نقشه ژنتیکی موجودات زنده و نظم کرات و کهکشانهای بیشمار.... دنیای ما بنظر فرای واقعیته اما حقیقت چیه؟ حقیقت این سایه های فرا واقعی چیه؟ حقیقت ذهن جستحوگر این حیوان ناطق چیه؟ اون که گمان برده توی این حصار سایه حقیقتو فهمیده بره کشکشو بسابه! اون که میخواد بقیه را روشن کنه و مدعی فهم و درک عالمانه هست بره لنگشو پهن کنه جلو آفتاب! اون که فکر کرده رفته تو دل اسرار دنیا یا معنویت بداند و آگاه باشد هنوزم اسیر سایه هاست...لطفا ادعای فضل نکنه و نشخوارش را برای خودش نگه داره! کان را که خبر شد خبری باز نیامد! این که تفکر دنیوی داشته باشی یا شیوه زندگی معنوی داشته باشی یا حتی راه میانه متعادل دین و دنیا را پیش بگیری همه بهانه فرار از عدم درک حقیقت است. با هر کدام از رویکردهای مذکور میشه از این بلاتکلیفی خلاص شد اما این دلخوشی کافیه؟ اینها دلخوشیه نه حقیقت! چشم بسته طناب صراط مستقیم دنبال کردن را دوست ندارم..خرید اجناس تقلبی از دکان مدعیان موعظه فروش که بازار داغی هم دارند را نمی پسندم.. من اگر خواستم رهای رها باشم قصدم دریافت بی واسطه خقیقت بود و هست...سعی میکنم دوباره سعی میکنم..........

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1390ساعت 22:0  توسط امیر  | 

داشتم به این فکر میکردم که تو پیوندای وبلاگم از اخترفیزیک و نجوم تا ادبیات و شعر، و از آواز و موسیقی تا پزشکی و شیمی جزء علاقه مندی های منه! که تازه نصفِ نصفِ چیزای مورد علاقم نیست!! بعد به این فکر کردم که وقتی اصولاً من به چیزی علاقه دارم در حد سطحی و جهت دلخوش کُنکی نیست! بلکه من عاشق این چیزا هستم جوری که اگر فرصت و امکانش باشه میخوام مثل اسید تا ته اون موضوع رو بخورم و عمقش رو کشف کنم !!! بعد فکر کردم واقعاً چرا فرصتش پیش نیومده ؟چرا نتونستم این خواسته قلبی خودمو عملی کنم!؟ خوب زمینه و بستر نامناسب محیط ِ در حال توسعه ی وامونده! و ذات استعدادکش سیستم آموزش و پرورش!!! بی تاثیر نبوده... اما اعتراف میکنم منم آدم تنبلی بودم وگرنه بهتر از این بودم اما صد البته برای رشد کامل ایجاد شرایط مناسب غیر قابل انکاره! میشود گردو را زیر پا خرد کرد و مغزش را خورد.. میشود باغبانی خوب آن را بکارد و درختی پرثمر از آن بسازد! بعدش یاد آقای دکتر دهستانی عزیز افتادم که تو اون کارگاه چند ساعته"تیم سازی" هزاران درس ازشون گرفتم و همیشه مثالشون میزنم: یه فیلمی از چین نشون داد که به معلولینشان آموزش میدادند نه به قصد اینکه کارشان لنگ نماند و مثلا گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند بل که نیت این بود فلان معلول هم میتواند و باید گره ای از کار مملکت و مردمش بگشاید!  برا ما که سالم هایش هم جای آموزش توسری میخورند و مدام القا میشوند که به درد لای جرز هم نمیخوری!  بماند که دیگه چی دیدم از چین که مثل اژدها داره دنیا رو قورت میده! اینا حرف 2-3 سال پیشه.. .آه ه ه ه ه ه اگر دغدغه ما فقط دغدغه پوشش جوانان! ودغدغه کنترل قیمت در شب عید و آستانه ماه رمضان ..و دغدغه یارانه و دغدغه تهاجم فرهنگی و هزاران دغدغه خودساخته دیگر نبود! و اگر بنیاد استعدادهای درخشان سفارشی و سمپاد و ...گزینشی نبود! و اگر آزمون های دانشگاهی ما از کنکور تا دستیاری پزشکی (زبانم لال) ناسالم نبود! شاید باز به خاطر تنبلی(نمیدونم تنبلی ذاتی و اولیه یا ثانویه به توذوقی های فراوان موجود!) شک داشتم که خودم فاضل و عالم میشدم یا نه!؟ اما بی شک هزاران استعداد بالقوه (که نکات اظهرمن الشمس پیشرفت!! را رعایت نکردن و از دستمال بجای استفاده بهینه فقط واسه فین کردن استغاده کردن!!) شکوفا میشدن و این ها بودن که میتونستن کشور رو از فرش به عرش برسونن و نه فلانی و فلانی که به زور بوق کلاغ زاغی روسیاه رسانه جارشان میزنند!

بازخوانی اثر زیبای استاد زنده یاد داریوش رفیعی در دفتر مشق صدای من

بعداً خواند: مرا ببوس.........با آن پیشینه تاریخی عجیبش!

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 15:54  توسط امیر  |